بی تفاوت روی کاناپه مینشیند. کنارش مینشینم و سرم را تکیه میدهم به بازو های بزرگ و قوی اش. زیر چشمی نگاهم میکند و میپرسد: «چیه؟ ناراحتی؟» بازویش را در آغوش میگیرم و به همان نقطه ای که به آن خیره بود، خیره میشوم. پیشانی ام را میبوسد و صورتم را نوازش می کند. و من فقط سکوت میکنم. ..
نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 0:49 توسط ستاره| |

ما را در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 21:20
ما را در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 21:20
بعضی چیزها راحت تر از اون چیزی که فکرشو میکردم برام تبدیل به عادت شد، مثل یه بغض دائمی...
نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:21 توسط ستاره| |

ما را در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ دنبال میکنید
برچسب: عادت, نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 21:20